مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
68
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
رحمت آورده ، دلش بر وى بسوخت و دانست كه او از بهر كارى بزرگ ، خود را بدان ورطه انداخته و از جان درگذشته است . به او گفت : اى فرزند ، خاطر آسوده دار و خوشدل باش و به مكان خويشتن بازگشته ، تا شب آينده پنهان شو . حسن به زير دكان بازگشته ، پنهان شد . پس از آن ، لشگر زنان تا صبحگاهان ، شمعهاى عود و عنبر آميخته افروخته ، در آن مكان بسر بردند . چون روز برآمد ، بازرگانان ، بضاعت از كشتيها بساحل بيرون ميآوردند تا شب برآمد . و حسن با چشم گريان و دل محزون در زير دكه بود كه ناگاه همان زن بسوى حسن بازآمد و زرهى و شمشيرى و نيزهء و منطقهء به او داده ، بازگشت . حسن چون آنها را بديد ، دانست كه قصد آن زن از حاضر آوردن اسلحه اينست كه حسن آنها را بپوشد . در حال برخاسته ، زره بپوشيد و منطقه بر ميان بسته ، شمشير بر خود بياويخت و نيزه بدست گرفته ، بر دكه بنشست و زبانش از ذكر پروردگار ، غافل نبود و پيوسته ازو يارى همىطلبيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، در هنگامى كه حسن بر دكه نشسته بود ، شمعها و مشعلها و فانوسها پديد شدند . سپاه زنان بازآمدند . حسن برخاسته ، در ميان لشگر شد و با ايشان هميرفت تا بخيمهاى ايشان برسيد . هريكى از ايشان بخيمهء داخل شد . حسن نيز بيكى از آن خيمهها داخل گشت . از قضا آن خيمهء زنى بوده است كه حسن بر وى پناه برده بود . چون آن زن بخيمه داخل شد ، اسلحه بيكسو نهاده و زره بركشيد . حسن بسوى آن زن نگاه كرده ، ديد كه ازرقچشم و بزرگبينى است و او پيريست فرتوت و زشتروى و در قباحت منظر ، چنان بود كه شاعر گفته :